تبادل نظر پرنيان
برگشت   تبادل نظر پرنيان > تالار اصلي > گفتگو ي آزاد
نام کاربری
کلمه رمز
ثبت نام راهنمایی لیست اعضا تقویم جستجو موضوعات امروز همه قسمتها به عنوان خوانده شده علامتگذاری شوند


ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
امکانات جستجوی این موضوع حالات نمایش
  #1  
Old شنبه ۱۴ بهمن ۹۱, ۱۹:۳۰
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض رو که رو نیست.سنگ پای قزوینه

رو که رو نیست
سنگ پای قزوینه


عجب موجود عجیبی هستی تو
من تو زندگیم ادمهای هَچل هفت و پُرو زیاد دیدم
ولی اقرار می کنم که ادم به پُروی و به شوتی تو تا حالاتو زندگیم ندیده بودم


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

حکایت نامه ما
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده

مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد )
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که تاوان بده
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت
خود را به خانه ایی درافکند
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود )
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد )
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که دخیلم (پناه جوی هستم)
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت
و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند


نخست از یهودی پرسید
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد


جوانِ پدر مرده را پیش خواند
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد


چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند
طلاق را آماده باش
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است



یکی به داد من برسه . من دارم از خنده کبود میشم
همه بدونند
اگر من از دست برم یعنی( بمیرم ) خونم به گردنه این پیر زنه
Reply With Quote
  #2  
Old شنبه ۲۱ بهمن ۹۱, ۰۷:۰۵
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض

رو که رو نیست
سنگ پای قزوینه



برای رفع نگرانی ما از برگشت دوباره شما به تالار
توصیه می کنم

که با اتوبوس راهیان نور بروید که دیگه بر نگردید
Reply With Quote
  #3  
Old شنبه ۲۱ بهمن ۹۱, ۰۷:۱۸
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض

رو که رو نیست
سنگ پای قزوینه



اخه تو٬ توباند فرودگاه چکار می کنی ؟
Reply With Quote
  #4  
Old شنبه ۲۱ بهمن ۹۱, ۰۷:۳۷
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض

خوبت شد ؟
زدی دهن هواپیما را اسفالت کردی
ای مردشور اون گوشهای درازت را ببرند
..ـــــــــــی تو هوا پیما
Reply With Quote
  #5  
Old شنبه ۲۱ بهمن ۹۱, ۰۹:۱۹
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض

نقل قول:
ارسالی توسط مودّب الممالک
حميد الله خان استاد دانا ... هما برگشت از نزد مدانا
ز ايشان او بياموزيد اين رقص ... ز اينرو جفتكش عاريست از نقص
نميبينى چگونه ميخرامد ... تو گويى او سوار يك خر آمد
وليكن نيست در زيرش الاغى ... به دستش بطر اهدايى ز ساقى

اگر هامبورگ امشب در فغان است ... ز شادى از نبود اين جوان است
چو در منزل نشيند پشت ميزش ... بدست گيرد قلم از نوع تيزش
نويسد صد كامنت بى سر و ته ... گهى عر عر، گهى عر عر و چهچه!
سحر از پشت لپتاپش بخيزد ... براى ناشتا ودكا بريزد!

بياد آرى دو سال پيش ايشان ... چگونه بود در هم و پريشان
گهى شاكى بد از دست من و تو ... گهى يونجه گرفت از ما، گهى جو
ولى هرگز نشد رام و فغان كرد ... شكايت نزد هر پير و جوان كرد
چگونه حامله شد ناگهانى ... در هفتاد سالگى چون نوجوانى!

ولى افسوس آن ياران آنروز ... بجز آن چند نفر بيشرم وپفيوز
ازين محفل همه بر بسته اند رخت ... ازينرو زندگى گشته مرا سخت.

به به
عجب شعری


الهی بگم چی بشی مودب. اول صبحی زدی رنگ ما را کبود کردی

به مرتضی نقی تو یک شاهکاری

حالا جدا از صفا و مرامت که ما را اسیر خودش کرده .همین شعر گفتانت است که منو کُشتهَ
بگو ببینیم حالت چطوره اخوی ؟خوبی؟

راستی محسن خیلی خیلی به تو و ابجی نصفه درود رسوند(سلام رسوند)
بعدش شازده پیغام داد که تا پریا نیاد تو سایت من بر نمی گردم
میبینی کیوان جان ما از دست این ادم چی میکشیم
حالا تو بگو من پریا از کجا پیدا کنم
اخه یکی نیست به این چلمنگ بگه
مرغی که پرید دیگه پریده
بدو بگیرش
بعضی ها واقعا که!!!
Reply With Quote
  #6  
Old یکشنبه ۲۲ بهمن ۹۱, ۰۸:۳۱
hamidtantan's Avatar
hamidtantan is offline hamidtantan
 
تاریخ عضویت: سه شنبه ۹ آذر ۱۳۷۸
ارسالها: 2,147,483,839
پیشفرض

نقل قول:
ارسالی توسط مودّب الممالک


از آن بانوى نيمه ياد كردى ... دلم را ناگهان غمباد كردى!
همانگونه كه يك سينى تو را داد ... يكى هم دست اين مخلص بيفتاد
نگو سينى، بگو آبكش خريدم ... بجاى كابل سيمى، كش خريدم
چنان او ماهرانه بر من انداخت ... كه من را شهره آفاقمان ساخت
اگر دستم رسد پولم ستانم ... سپس وى را سلامت ميرسانم

وای٬ وای


حالا شدیم همدرد.پس ابجی نصفه تو را هم نقره داغ کرده


وا مصیبتا.بدبخت شدی رفت پی کارش. بهتره که اون پولو فراموش کنی.من که امیدی نمی بینم
هرچند که شاید (زیادذوق نکن کیوان جان گفتم شاید) شاید یک راهی وجود داشته باشه
و اون اینه که ما با هم اتحاد پیدا کنیم .تا بلکه بتونیم حقمون را از این اصفهانی ها بستونیم .البته دراین کارکه ره به کردستان است. احتیاج زیادی هم به معجزه داریم. که غمت نباشه اونش با من .معجزات ما بسیار است

فقط جالب اینجا است که اسم بدبخت محسن درفته که چلمنگه.روم به دیوار نگو ما اینجا چلمنگ زیاد داشتیم خودمون خبر نداشتیم
اخه کیوان جان تو چرا انقدر ببوی ؟ (اگر دستم رسد پولم ستانم) البته خیلی ببخشیدا دلم برایت سوخته که اینجوری بهت میگم .یعنی من برای تودرس عبرت نشدم؟نه خودت بگوچقدرمن سر این سینی جز زدم ؟ ایا دستم رسید پولم ستوندم ؟
ا نوقت تو رفتی باز از اینا سینی خریدی؟ واقعا که با تعجب از این همه سادگی شما
Reply With Quote
پاسخ


امکانات جستجوی این موضوع
جستجوی این موضوع:

جستجوی پیشرفته
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید پاسخ ارسال کنید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید پیام خود را ویرایش کنید

vB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال
مراجعه سریع


.می باشد GMT ساعت جاری ۰۱:۳۶ با تنظیم


Powered by: vBulletin Version 3.5.4
Copyright © 2000-2005 Jelsoft Enterprises Ltd.

vBFarsi Language Pack Version 2.0.4.b4
© 2006 Iranexplorer.NET - All rights reserved.